محمد مصدق همیشه برایم سیاست مداری محبوب و مورد احترام بوده است. اولین بار شاید از زبان پدربزرگم با او آشنا شدم که از قدیمی های جبهه ی ملی شیراز است و از طرفداران پروپاقرص و قدیمی دکتر مصدق و پس از او هم مهندس بازرگان. به این جهت بود که خلاف تبلیغات رادیو تلویزیون و کتاب های درسی از همان اوایل توانستم تصویری دیگرگونه از او داشته باشم. مصدق هم مانند بسیاری از وقایع و شخصیت های تاریخی دیگر ما امروز بیشتر تبدیل به یک نماد شده است، نمادی که بالا بردن و فروکوفتن او در عرصۀ سیاست ما مایه ی هویت سازی گروه های متعارض میدان سیاست است. برای جمهوری اسلامی که بازیگر اصلی تاریخ معاصر و بعضا کل تاریخ ایران را روحانیت می داند همیشه مصدق معضلی بوده است که یک جوری باید نقش اش کمرنگ می شده، موفقیت های اش به حساب آیت الله کاشانی گذاشته می شده، و شکست نهضت به گردن اشتباهات محمد مصدق. و طبیعتاً استفادۀ عکس از مصدق هم از سوی جبهه ی ملی ها و نهضت آزادی ها رایج بوده. البته فعلا منظور من این نیست که این دو گونه نمادسازی هر دو به یک میزان به حقیقت نزدیک اند. منتها فعلا بحث ام این است که این ها هیچ کدام در پی شناخت مصدق برای درس آموزی از تاریخ نبوده اند (یا دست کم خیلی کم چنین امری صورت پذیرفته است).

نمی خواهم بحث را به درازا بکشم، تنها پنج نکته درباره ی محمد مصدق می گویم و این یادداشت پایانی سال هشتاد پنج را به یاد او به پایان می برم.
اول مصدق، برای من نمونه ی یک سیاست مدار شریف و پاک است. فسادی که معمولا حول و حوش دولت های ایران وجود داشته چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن در دولت محمد مصدق به میزان قابل توجهی غایب است. برای شاهدی بر این مدعا بنگرید به اتهاماتی که علیه او و یاران اش در دادگاه ارائه شد. مطمئناً دادگاه نظامی از خدایش بود که جرایمی مربوط به فسادمالی یا فسادهای دیگر را نیز به او نسبت دهد. ولی حتی یک اتهام هم در این زمینه بر علیه او ارائه نشد.
دوم، مصدق سیاست مداری با اصول بود. نمونه ی بارزش استعفای مصدق بود زمانی که شاه نپذیرفت که وزارت جنگ را به او بدهد. مصدق نشان داد که حاضر نیست به هر قیمتی بماند. و البته وقایع بعدی هم نشان دادند که مصدق درست عمل کرد. از این جهت مهدی بازرگان نیز ــ که خود را مصدقی می دانست ــ پا در راه مصدق نهاد و زمانی که از نخست وزیری استعفا داد بار دیگر جلوه ای از سیاستمداری با پرنسیب را به نمایش گذاشت. محمد خاتمی اما حکایتی دیگر داشت. او البته در هر شرایطی ماند و آخر مشخص نکرد که با زیر پا گذاشتن کدام خط قرمز حاضر به کناره گیری است.
سوم، مصدق سیاست مدار بود. لابد درباره ی غش های مصلحتی او شنیده اید. مصدق می دانست که وظیفۀ یک سیاستمدار چیست. و باید در پی آن باشد که قدرت اش را حفظ کند که بدون جمع و حفظ قدرت هیچ هدف والایی در عرصۀ سیاست قابلیت تحقق ندارد. مصدق در این راه از زیرکی و به اصطلاح سیاست بازی دریغ نکرد و این را بی شک باید از فضایل او دانست. به گمان من نحوۀ سیاست ورزی او در عرصۀ سیاست داخلی به مراتب از دو نظیرش در پروژۀ اصلاحات دموکراتیک یعنی مهدی بازرگان و محمد خاتمی موفق تر بود. مصدق به مراتب بیشتر از آن دو سیاست قدرت را درک می کرد و به الزامات آن واقف بود. و اگر شرایطی بین المللی گونه ای دیگر رقم می خورد و کودتای دست ساخت سیا دولت مصدق را به زیر نمی کشید بعید نبود که دولت محمد مصدق بیشتر بپاید و سرنوشت مملکت ایران دیگرگونه رقم بخورد.

نکتۀ چهارم اما نقدی است بر محمد مصدق و آن دو اصلاح گر دیگر. مصدق به نهادسازی مدنی اعتقادی نداشت. او هیچ حزبی درست نکرد و تشکیلاتی حول برنامه ی سیاسی اش به وجود نیاورد. و شاید از همین جا هم ضربه خورد. شاید او اگر تشمیلاتی حول ناسیونالیسم لیبرال به وجود آورده بود خطر حزب توده در چشم آمریکایی ها کمتر می شد یا فضای سیاسی ایران حال و هوایی میانه روتر می یافت یا شاید با تکیه به آن تشکیلات ِنداشته،می شد در برابر کودتا تاب آورد و از سر گذراندش. با این حال این چنین نشد. و طرفه آن که اصلاح طلبان بعدی هم از این درسی نگرفتند که مهدی بازرگان هم می پنداشت حالا که انقلاب شده بهتر است مردم به خانه های شان بروند و محمد خاتمی نیز چندین و چند بار از این که رهبری جنبش اصلاحات را به دست بگیرد اجتناب کرد.
پنجمین نکته ام راجع است به سیاست خارجی. مصدق باید پیش نهاد بانک جهانی را می پذیرفت. پیشنهاد البته از ایده آلی که مصدق ترسیم کرده بود بهتر نبود ولی از کنسرسیومی که بعد از کودتا به ایران تحمیل شده به مراتب شرایط بهتری داشت. مصدق با پذیرش آن پیشنهاد می توانست نفت را بالاخره بفروشد و با بالابردن سطح رفاه شاید حتی در میان مدت بر میزان هواداران اش بیفزاید. ولی آتش ملی گرایی و غیرواقع بینی آن قدر تند شده بود که شاید مصدق اگر هم می خواست زیر فشار افکار عمومی نمی توانست پیش نهاد را بپذیرد. در این موضوع نحوۀ عمل مصدق در سیاست خارجی چندان واقع بینانه نبود. به هر حال این موضوع جای پژوهش های بیشتری دارد.
شاید اگر تحولات دورۀ مصدق و کنش های سیاسی او زودتر و بدون حب و بغض و از منظری علمی زودتر از این ها بررسی شده بودند و گذشته چراغ راه آینده گردیده بود، اینک و در این زمان قطار اصلاحات در ایستگاه دیگری بود. این که این نقد چرا انجام نشده یا آن طور که باید انجام نشده البته خود بحثی جداگانه می طلبد که شاید پس از این به آن پرداختم.
یادش را گرامی می دارم که سیاستمداری سرمشق و فضیلت مند (virtuous) بود.
|