چند تا لینک داریم:
نوشته‌های اخیر داریم:
آرشیو وبلاگ داریم:
موضوع هم داریم:
مرکب خوانی



FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
متهم ردیف اول

بابت تاخیرم عذر می‌خواهم.

یکی دو هفته پیش و در کشاکش دستگیری نظامیان انگلیسی توسط «مرزبانان» ایران دوباره یاد ابهام بی‌ربطی افتادم که با صدور قطعنامه دوم شورای امنیت برایم ایجاد شده بود. امروز صبح هم داشتم متن اصلی قطعنامه‌های 1737 و 1747 شورای امنیت را می‌خواندم چون متن کامل در هیچکدام از سایتهای فارسی‌زبان نیامده. من فعلا نه کاری به محتوای قطعنامه‌ها دارم و و نه قصد حرف زدن راجع به مسائل بالادستی و پایین‌دستی مرتبط با آن را دارم. ابهام بی‌ربط من خیلی جزئی‌تر از این حرفهاست: چرا متهم ردیف اول در پیوستهای این قطعنامه‌ها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است؟

یک مساله هسته‌ای علی‌الاصول مساله‌ای تکنولوژیک است. اگر از ابعاد فنی خودش خارج شد احتمالا تبدیل به مساله‌ای سیاسی میشود و اگر اوضاع خیلی بیخ پیدا کند احتمالا به مساله‌ای نظامی بدل خواهد شد. بنابراین وقتی قرار است از گسترش مساله جلوگیری کنیم اول باید به عنوان تهدید پدر آدمهای فنی اصلی و فرعی مربوط به آنرا در بیاوریم و بعد برویم سراغ سایر چیزهایی که میشود تهدیدشان کرد. مثلا انتظار این بوده که اول اسامی همه سازمانها و شرکتهای مرتبط با سازمان انرژی اتمی و افراد ذیربط فعال در پیوست فهرست شوند که اینگونه نشده. مثلا در حالی که هر هشت مسئول اصلی سپاه (شامل فرمانده، جانشین، رئیس ستاد و فرمانده پنج نیرو) جزء لیست سیاه هستند - و مطمئنا هیچکدام از این افراد ربطی به مسائل هسته‌ای ندارند - اما در این دو قطعنامه هیچ اثری از مقامات سیاسی و کشوری نیست. مساله جالب اینست که علیرغم آنکه سپاه قلع و قمع شده اما مثلا حتی نام آقای آقازاده هم (به عنوان بالاترین مقام فنی در مسائل هسته‌ای کشور) جزء فهرست نیست. یا مثلا در حالی که صنایع مختلف وزارت دفاع (به عنوان متولی امور صنعتی نیروهای مسلح) جزء لیست هستند اما شخص وزیر دفاع از تهدید برکنار مانده. اگر می‌گویید به وزیر و رئیس سازمان چه ربطی دارد، من هم می‌پرسم به «سید یحیی رحیم صفوی» چه ربطی دارد. به نظر من اگر نام یکی دو مقام Civil در این فهرست بود آنوقت موضع‌گیری ایران در قبال قطعنامه‌ها هم اینقدر قاطع نمی‌بود. اولین ایده‌ای که به ذهن می‌رسد اینست که رویکرود این تهدید بیشتر نظامی است تا فنی و قصد آن بوده که روی نیروهای نظامی ایران فشار وارد کنند. قبول، اما توجه به این نکته بسیار مهم است که در این دو قطعنامه کوچکترین اثری از ارتش به چشم نمی‌خورد. در عوض حتی نام فرمانده نیروی مقاومت بسیج (!) هم از قلم نیفتاده است. نام آقای ذوالقدر هم که زمانی جانشین فرماندهی کل سپاه بوده و حالا معاون یک وزیر است عنوان شده اما از خود وزیر خبری نیست. در بین صنایع وزارت دفاع تصورم اینست که روسای همه آنها از اعضای سپاه هستند (و صنایع مرتبط دیگری نیز بوده‌اند که رئیس غیرسپاهی داشته‌اند اما در لیست نیامده‌اند). اساسا سپاه چه جور موجودی است؟ نهادی نظامی است یا سیاسی و یا تکنولوژیک؟ بین این همه سازمان و ارگان و نهاد چرا چنین تاکیدی فقط روی سپاه وجود دارد؟ پیوست قطعنامه ها یک نشانه هستند یا یک اقدام؟ یک تحلیل هستند یا یک گزارش؟ باز هم یادآوری میکنم که هیچ اشاره‌ای به ارتش در قطعنامه‌ها نشده است.

بهرحال مساله هسته‌ای ایران تبدیل به مساله‌ای حیثیتی برای طرفین شده است. از سویی آقای خامنه‌ای میگویند «بنده به هیچ عنوان زیر بار این زور نخواهم رفت» و از طرفی شش قدرت برتر دنیا که اراده هر کدامشان برای حل مسائل جهانی کافی است، همه‌شان با هم توی حل و فصل یک مساله دو زاری گیر کرده‌اند. نمی‌شود به اطلاعات نادرست امریکایی‌ها از نام و درجه نظامیان ایرانی خندید و بعد گفت که اینها همه تلاش بیهوده برای ترساندن ما است. نمیشود استدلال کرد که چون با تحریم رئیس یک سازمان هیچ آسیبی متوجه سیستم نمیشود بگذار هر چقدر دلشان میخواهد تحریم کنند. نمیشود نحوه تنظیم قطعنامه‌ها و لیست سیاه آنرا اتفاقی دانست و متاسفانه، باید بپذیریم که طرفهای ایران حرکتهای کاتوره‌ای نمیکنند و حتما پشت هر اقدام تحلیلی خوابیده است در حالی که نمیتوان با قطعیت چنین نظری در مورد رفتارهای ایران داشت. به نظر من تحلیل و فهم دلیل و معنای پیوست قطعنامه‌ها برای تصمیم‌گیری برای حرکتهای بعدی طرفین راهگشا خواهد بود. تنظیم حرکتها و پیش‌بینی حالات مختلف و تنظیم سناریو برای بازی کاری است که طرفین باید دائما انجام دهند و من فرض انجام این کار توسط ایران را بعید و خوش‌بینانه میدانم. آیا نظام استراتژیستهایی دارد که شرایط را تحلیل کنند؟ آیا کسانی هستند که تحلیل کنند در آن 60 روز چه شد و در این 60 روز چه میشود و بعدش قرار است چه‌ها بشود یا نشود؟ آیا اصولا ایران صدای واحدی دارد؟ اینهایی که می‌گفتیم نمی‌شود که شد. به کجا قرار است برسیم؟ این یک افتضاح بین‌المللی خواهد بود اگر روزی بگوییم خب دیگه... ما نمی‌خواستیم ولی ظاهرا زور خیلی پر زوره! از سوی دیگر شرایط بوش بسیار تعیین‌کننده است. اگر مثلا این قطعنامه 4 ماه دیگر صادر می‌شد ایران خیلی راحتتر دستش را بازی میکرد اما حالا می‌دانیم که امریکا باید تا پایان دوره ریاست جمهوری بوش مساله را به جای مشخصی برساند و به افکار عمومی و دولتهای دنیا بگوید ما مساله را به فلان جا رساندیم و باقی مسیر هم نسبتا روشن است که چیست. برداشت من اینست که بخش عمده‌ای از مسئولین کشورم در درون خود همچنان این احساس را دارند که ماجرا در سطح شوخی است و هنوز هیچ چیز را خیلی جدی نگرفته‌اند. من بسیار خوشحال خواهم شد اگر همه چیز شوخی باشد. شوخیه؟! باشه. ولی حالا خدا به دور، اگه جدی شد چی؟

تکمیل: گفتگوی بی بی سی فارسی با برادر رحیم صفوی.



اندر باب رابطه سیاست و اخلاق-یا سیاستمدار مسلمان چه نیست

"با تعبیری از ماکیاولی می توان گفت که سیاست اخلاق خاص خود را دارد. اخلاقی که در حوزه ی سیاست باید جاری باشد با اخلاق فردی متفاوت است. لابد بحث اخلاق مسؤولیت و اخلاق وظیفه را دیده اید. اوج اخلاق وظیفه اخلاق کانتی است. یعنی یک سری وظایف جهان شمول و کلی (universal) مثل راست گویی، وفای به عهد، و... وجود دارند که باید در هر شرایطی به آن ها متعهد بود. اخلاق مسؤولیت اما از مسؤولیتی که بر عهدۀ هر فرد است سخن می گوید. مثلاً کسی که مسؤولیت پیش برد یک پروژه ی اصلاحی را بر عهده گرفته و به آن متعهد شده است آن زمانی اخلاقی عمل کرده است که این مسؤولیت را انجام داده باشد نه این که مثلا در پایان دوره مسؤولیت اش را انجام نداده باشد ولی با شرافت و راستگویی دوره اش را به پایان رسانده باشد."

"مصدق سیاست مدار بود. لابد درباره ی غش های مصلحتی او شنیده اید. مصدق می دانست که وظیفۀ یک سیاستمدار چیست. و باید در پی آن باشد که قدرت اش را حفظ کند که بدون جمع و حفظ قدرت هیچ هدف والایی در عرصۀ سیاست قابلیت تحقق ندارد"

دو نوشته بالا هردو از نوشته های اخیر دوست  عزیزم محمد علی کدیور است،یکی در وبلاگ شخصی اش نهفت و در سلسله نوشته هایی راجع به سیاست که متن کامل آن در همان وبلاگ قابل دسترسی است و دیگری نوشته قبلی همین وبلاگ است.نوشته حاضر به بهانه نوشته اخیر و در واقع بیشتر در پاسخ به نوشته مربوط به رابطه سیاست و اخلاق نوشته می شود.سعی می کنم خیلی مختصر و در حد مقدور رسا نکته محل تاملی که باعث نوشتن این کلمات شد را در زیر طرح کنم.

تقابل دو گانه اخلاق مسولیت و اخلاق وظیفه را می توان همان تقابل قدیمی در باب معنای عدالت در دو قرن اخیر دانست.تقابلی میان نظریه های سود انگار(به طور خیلی مختصر و غیر دقیق این که در این سنت معیار عدالت  بیشترین سود برای بیشترین افراد فرض می شود) و نظریه های متعلق به سنت کانتی(که تعریف مختصر آن در عبارت اول آقای کدیور آمده است و قایل به وجود اصول هنجاری پیشینی-مستقل از تجربه- است که الزام آور بودن هر گزاره تجویزی-دارای باید و نباید- در نهایت از ترکیب داده های توصیفی با این اصول امکان پذیر خواهد شد ) که در قرون اخیر به قوت در جریان بوده است.نکته اصلی این نوشته ورود به این چالش بسیار دقیق نیست اما ذکر این مطلب لازم است که به خوبی قابل اثبات است که نظریه های سودانگار هم خود دارای پیش فرض های پنهانی از جنس اصول جهان شمول و کلی است(به عنوان مثال فرض برابری انسان ها در تعریف حداکثر سود برای حداکثر افراد)

اما آن چه مراد اصلی این  نوشته است تامل در معنای اخلاق وظیفه و سیاست ورزی مورد نظر آقای کدیور است.پیشاپیش از این که بدون ارجاعات دقیق و ذکر مستندات تاریخی مورد نظر که به نظرم از حوصله این نوع نوشتن خارج است برداشت خودم از تاریخ حکومت علی را مقدمه استدلالم قرار می دهم از دوستان عذر خواهی می کنم.اگر حکومت خلیفه چهارم مسلمین را به عنوان ملاکی برای بررسی رابطه اخلاق و سیاست و نه نوع و ساختار حکومت بپذیریم شواهد بی شماری در تعارض و تقابل آشکار با تعریف فوق از سیاست ورزی بلافاصله آشکار می شود.البته و با تاکید بسیار با آقای کدیور هم داستانم که به هیچ عنوان این که ساخت نظام سیاسی چگونه باید باشد یا اگر چگونه باشد خوب کار می کند یا چه همانندی هایی در تحولات آن یافت می شود را نمی توان در متون مذهبی یافت. نکته این است که اتفاقا نقاط محوری مانند نوع رابطه سیاست ورزی و اخلاق نقاطی هستند که سیاست ورزی یک سیاستمدار مسلمان را به کلی متفاوت می کند و انتخاب های او را (و نه گزینه های موجود) با محدودیت رو به رو می کند.

سعی کنید شرایط ابتدای حکومت علی(علیه السلام) را تصور کنید. پروژه مورد نظر او را بازگشت به خطوط اصلی ترسیم شده برای جامعه اسلامی توسط حضرت رسول و دین اسلام  باید دانست که در دوران خلافت به خصوص خلیفه سوم انحرافات فراوانی از آن در جامعه مسلمین ایجاد شده بود.سخنرانی معروف علی در روز پذیرش خلافت به خوبی اهداف مورد نظر او از پذیرفتن حکومت را آشکار می کند.به عبارت دقیق تر که در کلام خود او نیز می توان آن را یافت احیای توحید و شریعت اسلامی و جلوگیری از بازگشت به دوران جاهلیت مقصد مورد نظر علی بود.تاکید بر این بخش به قصد روشن شدن میزان اهمیت پروژه –که احتمالا دوستانی که متشرف به دین اسلام شده اند هیچ هدفی برتر از آن را نمی توانند تصور کنند-بود.حال خوب است نگاهی به انتهای دوره حکومت علی بیندازیم:قتل عام و غارت های متعدد در سراسر سرزمین های اسلامی به جز شام،کشته و شهید شدن بسیاری از صحابه درجه اول حضرت رسول و از همه دردناک تر حکومت فردی مانند معاویه بر سراسر سرزمین های اسلامی؛به عبارت دقیق تر شکست کامل پروژه.

حال خوب است نگاهی به نوع سیاست ورزی آن جناب بکنیم.البته اگر بتوان نشان داد با تعریف آقای کدیور امیر مومنان از هر کوشش ممکن برای پیشبرد پروژه و حفظ قدرت بر اساس اخلاق مسولیت دریغ نکرده است هیچ مسولیت اخلاقی متوجه ایشان نخواهد بود.اما به سادگی قابل نشان دادن است که با اندکی سیاست ورزی به تعبیر فوق آن جناب می توانست با خون ریزی بسیار کمتر به تثبیت حکومت وکنار زدن معاویه نایل شود.از فتنه جمل شروع می کنیم که اساس حکومت او را در مدینه و مکه لرزان کرد.این که در تقابل اصلی در صفین سپاه امیر المومنین عمدتا از اهالی کوفه و یمن تشکیل شد و اهل بصره و مدینه و مکه کمترین حضور در این مصاف را داشتند اصلا تصادفی و بی دلیل نبود.در اولین گام رو یارو شدن با طلحه الخیر و زبیر سیف السلام و همسر حضرت رسول در حالی که دشمن غداری هم چون معاویه-بنده آزاد شده پسر بنده آزاد شده- در کمین است به هیچ وجه با رویکرد لازم برای پیشبرد پروژه سازگار نیست.شاید بگوییم امیر المومنین مجبور به این رویارویی شد.پاسخ این است که دشمنی این بزرگان جز به خاطر انعطاف ناپذیری مطلق امیر المومنین در برخورد با آن ها به وجود نیامد والا زبیری که در انتها حتی از سپاه جملیان کناره گرفت و حضرت علی با دیدن سر بریده اش گریست کجا و معاویه کجا.این که علی کوچکترین توجهی به او و طلحه نمی کند ظاهرا بر اساس اصولی متفاوت از اصول سیاست ورزی آقای کدیور انجام شده است..نکته جالب این جاست که حتی اگر اصول اخلاقی مانند دروغ نگفتن و وفای به عهد و ... را به عنوان خطوط قرمز سیاست ورزی معطوف به حفظ قدرت و پیشبرد پروژه سیاسی بدانیم  باز هم نمی توان آن را هماهنگ با نوع رفتار علی (ع) دانست.چرا که بدون هیچ نوع تخطی از این نوع اصول مربوط به اخلاق فردی او می توانست مانع ایجاد فتنه جمل شود.باز هم در این سوال تامل کنید: چرا امیر المومنین نمی توانست  لا اقل به طور موقت به طلحه و زبیر امارت بدهد؟قصد داشتم به طور مفصل به شواهدی فقط از ما وقع جنگ صفین که شرایط جنگی به تمام نکات فوق اضافه می شود و رویارویی و تقابل بسیار آشکار  را نمایان می کند را نیز در همین نوشته و در ادامه اشاره کنم اما ترس از خارج از حوصله بودن درازی کلام باعث می شود فعلا به هین قسمت اکتفا کنم .البته در صورت ادامه یافتن این گفتگو نکات تاریخی قابل تامل فراوانی از دوره کوتاه حکومت علی بن ابی طالب قابل اشاره خواهد بود.این که پاسخ من به سوال رابطه اخلاق و سیاست با توجه به نوع نگاه فوق چیست هم بحث و مقال دیگری را می طلبد که محتاج نوشته ای جداگانه است.



پنج نکته در بزرگداشت محمد مصدق

محمد مصدق همیشه برایم سیاست مداری محبوب و مورد احترام بوده است. اولین بار شاید از زبان پدربزرگم با او آشنا شدم که از قدیمی های جبهه ی ملی شیراز است و از طرفداران پروپاقرص و قدیمی دکتر مصدق و پس از او هم مهندس بازرگان. به این جهت بود که خلاف تبلیغات رادیو تلویزیون و کتاب های درسی از همان اوایل توانستم تصویری دیگرگونه از او داشته باشم. مصدق هم مانند بسیاری از وقایع و شخصیت های تاریخی دیگر ما امروز بیشتر تبدیل به یک نماد شده است، نمادی که بالا بردن و فروکوفتن او در عرصۀ سیاست ما مایه ی هویت سازی گروه های متعارض میدان سیاست است. برای جمهوری اسلامی که بازیگر اصلی تاریخ معاصر و بعضا کل تاریخ ایران را روحانیت می داند همیشه مصدق معضلی بوده است که یک جوری باید نقش اش کمرنگ می شده، موفقیت های اش به حساب آیت الله کاشانی گذاشته می شده، و شکست نهضت به گردن اشتباهات محمد مصدق. و طبیعتاً استفادۀ عکس از مصدق هم از سوی جبهه ی ملی ها و نهضت آزادی ها رایج بوده. البته فعلا منظور من این نیست که این دو گونه نمادسازی هر دو به یک میزان به حقیقت نزدیک اند. منتها فعلا بحث ام این است که این ها هیچ کدام در پی شناخت مصدق برای درس آموزی از تاریخ نبوده اند (یا دست کم خیلی کم چنین امری صورت پذیرفته است).

نمی خواهم بحث را به درازا بکشم، تنها پنج نکته درباره ی محمد مصدق می گویم و این یادداشت پایانی سال هشتاد پنج را به یاد او به پایان می برم.

اول مصدق، برای من نمونه ی یک سیاست مدار شریف و پاک است. فسادی که معمولا حول و حوش دولت های ایران وجود داشته چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن در دولت محمد مصدق به میزان قابل توجهی غایب است. برای شاهدی بر این مدعا بنگرید به اتهاماتی که علیه او و یاران اش در دادگاه ارائه شد. مطمئناً دادگاه نظامی از خدایش بود که جرایمی مربوط به فسادمالی یا فسادهای دیگر را نیز به او نسبت دهد. ولی حتی یک اتهام هم در این زمینه بر علیه او ارائه نشد.

دوم، مصدق سیاست مداری با اصول بود. نمونه ی بارزش استعفای مصدق بود زمانی که شاه نپذیرفت که وزارت جنگ را به او بدهد. مصدق نشان داد که حاضر نیست به هر قیمتی بماند. و البته وقایع بعدی هم نشان دادند که مصدق درست عمل کرد. از این جهت مهدی بازرگان نیز ــ که خود را مصدقی می دانست ــ پا در راه مصدق نهاد و زمانی که از نخست وزیری استعفا داد بار دیگر جلوه ای از سیاستمداری با پرنسیب را به نمایش گذاشت. محمد خاتمی اما حکایتی دیگر داشت. او البته در هر شرایطی ماند و آخر مشخص نکرد که با زیر پا گذاشتن کدام خط قرمز حاضر به کناره گیری است.

سوم، مصدق سیاست مدار بود. لابد درباره ی غش های مصلحتی او شنیده اید. مصدق می دانست که وظیفۀ یک سیاستمدار چیست. و باید در پی آن باشد که قدرت اش را حفظ کند که بدون جمع و حفظ قدرت هیچ هدف والایی در عرصۀ سیاست قابلیت تحقق ندارد. مصدق در این راه از زیرکی و به اصطلاح سیاست بازی دریغ نکرد و این را بی شک باید از فضایل او دانست. به گمان من نحوۀ سیاست ورزی او در عرصۀ سیاست داخلی به مراتب از دو نظیرش در پروژۀ اصلاحات دموکراتیک یعنی مهدی بازرگان و محمد خاتمی موفق تر بود. مصدق به مراتب بیشتر از آن دو سیاست قدرت را درک می کرد و به الزامات آن واقف بود. و اگر شرایطی بین المللی گونه ای دیگر رقم می خورد و کودتای دست ساخت سیا دولت مصدق را به زیر نمی کشید بعید نبود که دولت محمد مصدق بیشتر بپاید و سرنوشت مملکت ایران دیگرگونه رقم بخورد.

نکتۀ چهارم اما نقدی است بر محمد مصدق و آن دو اصلاح گر دیگر. مصدق به نهادسازی مدنی اعتقادی نداشت. او هیچ حزبی درست نکرد و تشکیلاتی حول برنامه ی سیاسی اش به وجود نیاورد. و شاید از همین جا هم ضربه خورد. شاید او اگر تشمیلاتی حول ناسیونالیسم لیبرال به وجود آورده بود خطر حزب توده در چشم آمریکایی ها کمتر می شد یا فضای سیاسی ایران حال و هوایی میانه روتر می یافت یا شاید با تکیه به آن تشکیلات ِنداشته،می شد در برابر کودتا تاب آورد و از سر گذراندش. با این حال این چنین نشد. و طرفه آن که اصلاح طلبان بعدی هم از این درسی نگرفتند که مهدی بازرگان هم می پنداشت حالا که انقلاب شده بهتر است مردم به خانه های شان بروند و محمد خاتمی نیز چندین و چند بار از این که رهبری جنبش اصلاحات را به دست بگیرد اجتناب کرد.

پنجمین نکته ام راجع است به سیاست خارجی. مصدق باید پیش نهاد بانک جهانی را می پذیرفت. پیشنهاد البته از ایده آلی که مصدق ترسیم کرده بود بهتر نبود ولی از کنسرسیومی که بعد از کودتا به ایران تحمیل شده به مراتب شرایط بهتری داشت.  مصدق با پذیرش آن پیشنهاد می توانست نفت را بالاخره بفروشد و با بالابردن سطح رفاه  شاید حتی در میان مدت بر میزان هواداران اش بیفزاید. ولی آتش ملی گرایی و غیرواقع بینی آن قدر تند شده بود که شاید مصدق اگر هم می خواست زیر فشار افکار عمومی نمی توانست پیش نهاد را بپذیرد. در این موضوع نحوۀ عمل مصدق در سیاست خارجی چندان واقع بینانه نبود. به هر حال این موضوع جای پژوهش های بیشتری دارد.

شاید اگر تحولات دورۀ مصدق و کنش های سیاسی او زودتر و بدون حب و بغض و از منظری علمی زودتر از این ها بررسی شده بودند و گذشته چراغ راه آینده گردیده بود، اینک و در این زمان قطار اصلاحات در ایستگاه دیگری بود. این که این نقد چرا انجام نشده یا آن طور که باید انجام نشده البته خود بحثی جداگانه می طلبد که شاید پس از این به آن پرداختم.

یادش را گرامی می دارم که سیاستمداری سرمشق و فضیلت مند (virtuous) بود.



حسین علیزاده اند هماوایان آنسامبل

اگر یک نگاهی به اینجا بیندازید، خواهید دید که حسین علیزاده پس از همکاری با کلهر و شجریانز دوباره سرگرم گروه هم‌ آوایان شده و الان هم در حال توریدن کانادا هستند. به عنوان شنونده عامی موسیقی و فعلا همینطوری نشنیده (!) چند تا چیز برایم جالب بود این وسط. جالب‌ترینش این بود که از دو خواننده (و احتمالا نه همخوان) گروه یک نفر زن است که عبارت باشد از همان خانم افسانه رثایی که در راز نو همخوان بود و نزد شجریان هم شاگردی کرده. خب این اتفاق بسیار خوشایندی است چون تقریبا مقارن با پیروزی انقلاب و بخاطر قطع همکاری آهنگسازان بزرگ با خوانندگان زن، دیگر کار درست و حسابی فاخری با صدای زن ساخته نشد. هر چه بوده یا تلاشهای فردی و موردی موفق بوده و یا خوانندگانی که خودشان برای آهنگسازی آستین بالا زده بودند و صد البته که ماحصل قطعا چیزی نبوده که زورش به آثار تولید داخل بچربد. ولی حالا علیزاده دست به تجربه ارزشمندی زده. برای یک هنرمند فعال در داخل کشور شکستن این حریم (حرمت؟) جسارت و اعتماد به نفس بالایی را می‌طلبد و به نظرم این کار علیزاده نشان میدهد که او از وزن خودش و شرایط ایران شناخت درستی دارد که میداند کسی نمی‌تواند بیش از حد فعلی برای او مشکل ایجاد کند. بعد احتمالا آمده و فکر کرده و سبک و سنگین کرده و نهایتا به کاری دست زده که نیازی دو طرفه بوده. نیاز صدای زنان به موسیقی بالغ، و نیاز موسیقی سنتی به آوای زن. فقط امیدوارم علیزاده در نوآوری تکراری نشود و یک راز نوی دیگر تحویلمان ندهد.

غیر از این مساله، بد نیست نگاهی هم به اسامی نوازندگان و سازهایشان بیندازید و بعد قطعه کوتاهی را که در صفحه هست بشنوید. اولا نفس گروه‌ نوازی در موسیقی ایرانی کار ارزشمندی است و البته کار هر کسی هم نیست. آدمهای اندکی در این چند دهه زورشان به گروه‌ نوازی رسیده و آدمهای اندک‌تری هم (نظیر کامکارها) علاوه بر گروه نوازی دغدغه تنوع ساز و صدا هم داشته‌اند. سر هم کردن تار و تمبک و سازهای متعارف چیزیست که به عقل من هم می‌رسد اما همنشینی سازهای مختلف به نحوی که شنونده با جنس صدای همگن و جدید و متفاوتی روبرو شود کار هر کسی نیست و به همین خاطر الان پرویز مشکاتیان چنین جایگاه ویژه‌ای در موسیقی ما دارد. من افراد گروه را نمی‌شناسم ولی تصور می‌کنم با توجه به منش تدریس علیزاده همه از شاگردان او باشند. (غیر از خود علیزاده برای من فقط اسم علی بوستان آشنا بود که تازه آن هم به خاطر فعالیتهایش در نشر هرمس است!) یک نتیجه اولیه که می‌شود گرفت اینست که علیزاده خواسته جنبه‌های دیگری از موسیقی ایرانی را نشان فرنگی‌ها بدهد. او چند سال در یک گروه جمع و جور که غیر از خود او شجریان و کلهر هم فن‌سالار بودند موسیقی‌ای را تحویل خارجی‌ها میداد که کاملا متفاوت بود با این «چیز» فعلی. حالا دیگر با خواننده یا نوازنده‌های درجه یک طرف نیستیم اما با وجهه دیگری از موسیقی ایرانی طرفیم که تصور میکنم برای شنونده خارجی کمتر شناسانده شده است. از حیث جنس صدا هم خیلی مهم است که تار جزء سازهای گروه نیست ولی عوضش مثلا رباب هست و سلانه که البته حالا اسمش شده شورانگیز. بعد از محمدرضا شجریان، علیزاده مهمترین آیکون موسیقی ایران در جهان است و انگار میخواهد این بار موسیقی ما را در لباس جدیدی به دنیا نشان دهد.

ضمنا اینجا هم می‌توانید دو تا عکس ببینید و بد نیست نگاهی هم به صفحه کامنتهایش بیندازید.

پی نوشت: ممنون از  نویسنده یادداشت بعدی که اولا تذکر داد که سلانه و شورانگیز یک ساز نیستند، و ثانیا یادم آورد که آن قطعه موسیقی توی آن صفحه ابتدای تصنیف «پروانه شو» از آلبوم به تماشای آبهای سپید است.



وگرنه هجر گردد قاتل من

 

"زمان بادی است که می وزد؛گاهی هست و گاهی نیست.آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست.جنگ می آمد تا مردان مرد در حسرت قافله سالار عشق نمانند"

حالم از همه این آدمک ها به هم می خوره؛همشون.یه مشت آدم دروغی که سرتاپاشون دروغه.حالم به هم می خوره از این مراسما.از مرده خورایی که بوی مرگ یه مرد که بلند میشه هثل لاشخور خودشونو به جنازه می رسونن.آخه گوشت مرد واقعی کم گیر می آد.بخورید...بخورید.... خوش مزه است

دیدید مرده خورا رو دور جنازه رسول ملاقلی پور؟

حبف که آقا رسول زنده نبود وگرنه رو همشون بالا می آورد.آقا رسولم رفت.قلبش جوابش کرد.آقا رسولم از اون جامونده هاش بود.از اون گم شده ها.عین اون ارمنیه تو میم مثل مادر،عین اون عرق خوره تو سرزمین مادری،عین اون فرمانده تفحص پالختی تو هیوا،عین جمشید هاشم پور تو همه فیلماش.اصلا می دونید اصلا فیلم نمی ساخت که،همش خودش بود.وقتی قارچ سمی رو می ساخت داشت خودشو تعریف می کرد،داشت تعریف می کرد که حالش از همه مون به هم می خوره،از همه اونایی که حالا مصاحبه می کنند که من و رسول...

وقتی هیوا را ساخت بازم خودش را نشون داد که تو یه بیابون تک و تنها داره دنبال جسد حمید و مهدی می گرده.با یه بلندگو که داره بلند بلند صدای سلیم را پخش می کنه.آخه می دونید همه بچه لشکر عاشورا ترک بودند.کاش سلیم امروز می آمد و می خوند.ترکی؛همون جوری که ملاقلی پور باش حال می کرد

امروز یه جای دیگه شهرم یه عده دیگه واسه مرده خوری جمع بودند.همین نزدیکای ما،تو سالن وزارت کشور.این روزا روزای بدره.کاش آقا مهدی باکری قبر داشت که رسولم کنارش خاک می کردن.داشت می رقت کربلا.می خواست خودشو برسونه به دجله،همون جایی که آب برا همیشه جسد سوخته مهدی را برده بود.فهمیده بود یه مشت عوضی لاشخور دوباره می خوان جنگ به پا کنند؛به اسم مهدی باکری و امثالش.همون آقا مهدی که از شرم مادرای بچه هایی که تو هور جا گذاشته بود جرات نمی کرد پاشو بذاره تبریز.همون آقامهدی که به جرم اعدام داداشش داشت از سپاه اخراج می شد.داداشی که سال پنجاه و یک با محمد حنیف نژاد و بقیه اعدامی های سازمان مجاهدین سینه دیوار گذاشته بودندش.

رسول ملاقلی پور درست روز خلاصی آقامهدی خلاص شد.بدون این که کسی بفهمه.فرصت نبود که بفهمند و الا مرده خورا از یه همچین لقمه چربی نمی گذرند.رسول ملاقلی پورم خسته بود مثل آقامهدی.این را وقتی آخرین فیلمشو دیدم فهمیدم.وقتی اون ارمنیه تو اون زیر زمین خودکشی کرد.این قدر حالیم بود که نقشای هاشم پور یعنی خود ملاقلی پور.فهمیدم بسش شده بازم مثل آقامهدی که سال آخری بعد خیبرخودشو تو همون اتاقی که دیوارش پر بود از عکس بچه های لشکر که زیر دستش کشته شده بودند حبس می کرد و این قدر گریه می کرد تا از حال می رفت.مثل آقامهدی که جرات نمی کرد تو چشم بچه های برادرش نگاه کنه از ترس این که با نگاشون بپرسن بابامون کجاست؟که بگن چرا لا اقل جنازشو برامون نیاوردی؟

رسول ملاقلی پور یه عمر مثل جامونده ها دوید.دوید تا به حسن آقای کاوه تو چزابه برسه و بالاخره رسید.دوید تا جنازه حمیدو پیدا کنه و پیدا کرد.دوید تا به قافله مردا برسه و رسید.

ماه و خورشید را ساخت تا از زبون زن آقا حمید بخونه گلی گم کرده ام می بویم او را...تا با چشای حسرت زده احمد کاظمی وقتی داره آخرین حرفاشو با مهدی تعریف می کنه گریه کنه.که یادش بیاد آقامهدی گفت احمد بیا این جا،این جا خیلی خوبه.جات خالیه؛همون حسرتی که قاتل احمد کاظمی شد.چشای آقامهدی قاتل هر جفتشون بود.چشایی که ته نداشت.

امشب دل جمشید هاشم پور از هم تنگتره،تنگ تنگ...

 



تار شکسته

همـــــه گویـــند طاهــر تار بنــواز         صدا چون می دهد تار شکسته

پیدا نمی شود. هر چه گشته پیدا نکرده. و شاید به این زودی ها هم پیدا نشود و شاید هم هیچ وقت. آخر کسی مثل خودش نیست. آدم آش شل قلم کار که بشود همین است. یک معجونی شده که هر طرفش را از یک جایی آورده اند. اجزایش شاید به هم بخورند ولی به بقیه که نمی خورند. درست است که این ها را می نویسم که یک چیزی نوشته باشم ولی همین جوری چرت و پرت هم نیست بالاخره از یک جایی درآمده. بگذریم. شاید ننوشتن از این جور نوشتن بهتر باشد. ولی حالا که هم حبیب می خواهد از این مطلب به بعد نوشته های درپیتی را نقد کند، گفتیم ما هم یک خوراکی برایش فراهم کنیم. ببینید دیگر خودزنی هم کردیم که بقیه نزنندمان.

باقی بقایتان.

یا حق.



13127