وبلاگ نوشتن کار مزخرفی است.لا اقل برای خیلی ها که اینطور بوده.تعجب نکنید من به ما یحتوی و حتی شبیه کاسه استفراغ بودن خیلی از نوشته های وبلاگی کاری ندارم.مهمترین مشکل این نوع نوشتن چیزی است که من اسمش را بی شخصیتی نوشته می گذارم.بگذارید یک کمی توضیح بدهم.ببینید نوشته بازتاب افکار نویسنده است.به این ترتیب نوشته خوب نوشته ایست که نماینده خوبی برای نویسنده اش باشد .عموم آدم ها هم بعد از گذر دو دهه از زندگیشان ترکیب شخصیتی خاص خودشان را پیدا می کنند.نوشته ها هم درست همین خاصیت را پیدا می کنند.این اما مربوط به فرایند عادی و سالم نوشتن است که اندکی هم احتیاج به تربیت دارد.آن قدر که ابزار کارت را بشناسی.اما آنچه در عرصه وبلاگ نویسی اتفاق می افتد از ابتدا ناسالم است.برای این که از ابتدا در بسیاری از موارد من نویسنده پشت تارهای خیالی شبکه مجازی پنهان شده است.من من نیست،من کس دیگری را می سازد که در واقع سر هم بندی ناقصی از الگوهای مشابه موجود است.اما مشکل به همین جا محدود نمی شود.رکن دوم هر نوع پیامی که به آن هویت می دهد مخاطب است.برای چه کسی می گویم و می نویسم؟عموما از این منظر وبلاگ ها تبدیل به دفترچه خاطرات روزانه تقلبی می شوند.می گویم تقلبی برای این که یک دفترچه خاطرات مخاطبش روشن است:خودم .اما یک وبلاگ نویس معمولا واقعا نمی داند برای چه دارد می نویسد.به اثرات منطقی و روحی این ماجرا کاری ندارم که بحث خودش را می طلبد اما از منظر نوشتن به عنوان یکی از مهارت های عمومی در برقراری ارتباط باید بگویم حاصل فاجعه بار است.متاسفانه نوع نوشتن یله و بی ادب وبلاگی مثل ویروس خودش را تکثیر می کند و ما با آدم هایی مواحه می شویم که برگ امتحان و نامه هایشان را هم وبلاگی می نویسند.ادم هایی که از نوشتن چند خط ساده برای کوچکترین امور عاجزند.نکته بسیار جالب این که ظاهرا اینترنت رسانه جمعی است ولی عموم دوستان وبلاگ را با حمام خانه شان اشتباه گرفته اند.یعنی کسی که معلوم نیست کیست برای دیوار راجع به چیزی که نمی داند می نویسد.حاصل فاضلاب وبلاگی موجود است.عشق های آبکی ، سوزهای دو زاری، فراق های آبدوغی ، فحش های چارواداری و در یک کلام دون کیشوت های معاصر که هر چه ندارند و عقده اش به دلشان مانده را در صفحه خیالی شان پی می گیرند.این قصه سر دراز دارد و مجال می خواهد.شاید اگر شد چند تا از این متن ها را همین جا بگذاریم روی میز تشریح تا عمق فاجعه را ببینید.اما فعلا یک نمونه خوب یعنی یک نوشته با شخصیت را از یکی از دوستان نقل می کنم که به احوالات فعلی و اوضاعی که در آن دست و پا می زنم هم نزدیک است. توجه کنید که این نوشته اصلا پرداخت خوبی ندارد و باشخصیت بودن هیچ ربطی به بلد بودن تکنیک ندارد.با شخصیت بودن بیشتر یک جور ویرگی روحی مغزی است که عموم آدمای سالم و طبیعی از آن برخوردارند.

به قبر عمه خندیدگی در روزگار کارشناسی ارشد: سلام! من داوود مرادی گراوند هستم، اینجا اصفهان است، من ۱۰ روز است که به بند کشیده شدهام در یک خانه ۱۴۶ متری که فقط خودم هستم و صدای سگ سگپدر هسایه که گاه و بیگاه در طبقه سوم، بالاتر از سر من، واق و واق میکند که این روزگار سگی را قشنگ نشان خودم بدهد، این که باز بعد پنج سال گه زدن به وقت و زندگی و انگیزه در دانشکده فنی دانشگاه تهران،حالا دارم برای کنکور میخوانم باز،که باز بروم توی یک مستراح-دانشگاه دیگر توی این خراب شده، که باز زور بزنم که کلاس دو در کنم و آخر ترمها عین سگ دنبال جزوه و نیم نمره و ... این که پنچ سال پیش به من گفتند: احسنت پسر! تو با کسب رتبه سه در کنکور سراسری سال ۱۳۸۱ دانشگاههای مملکتِ مانند خلایمان ثابت کردی اصل نخبهای، اصل نابغهای، اصل دانشجوی نمونهای، اما من این پنج سال نه اصل نخبه بودم، نه اصل نابغه،نه حتی دانشجو. هزار چیز کلک دیگر درآوردم، صد جا کارکردم،هزار جور کار کردم، که بهانه داشته باشم به آن خراب شده نروم، که چشمم توی چشم استاد-گوسالههای آن نکبتدانی نیافتند، حالا باز بعد پنج سال تست و تمرین و آزمون که برای دو سال دیگر بروم به یک چاردیواری عفن دیگر، که پدرم پیش این و آن سرافکنده نشود که پسر نابغهاش چرا فوقلیسانس نگرفت،که پدرم نمیداند پسر نابغهاش حتی انگیزه تمام کردن همین بچه زاییدهی روی دست:دوره لیسانساش را هم ندارد. حالا من دو سال است که توی پارسه روی موجوداتی مثل خودم،بدبختهایی که از زور بیکاری یا پرنسیب اجتماعی مجبورند برای ارشد بخوانند و پول و وقت و جان و هزار چیز دیگر را هم بمالند ته کاسه شرفشان که مطمئن شوند چیزی نماند، حالا من دو سال است که امثال خودم را تحلیل آماری کردهام: بلاهت امثال من، خوشدلیشان و ... حالا من بعد این دو سال میدانم که چطور تیر و فطیر دارم میرینم به وقتم با برای ارشد خواندن و ارشد خواندن که این مبال-مملکت (که نمیتوانم ازش دل بکنم حتی) آسمانش همه جا سربیاست: عین سرب توی هوای تهران که روز به روز هوشمندی قوم سعدی و فردوسی و ابنهیثم و علامه مجلسی و آخوند کافی و هزار کوفت و زهرمار دیگر را بدل میکند به فحشهای خواهر و مادر توی اتوبوس: این روزها فقط دلم خوش است به Macbookی که تازه خریدم، که اقلاْ بویی از ظرافت و دقت از گوشه گوشهاش میآید: اما باید خواند: این جملهایست که با یأس این روزها مرتب به خودم میگویم
داوود راست می گوید.مبال،بی شرفی ،گهی که تا گردن توی آن فرو رفته ایم...
|