« از وسط قبرها راه نرو ... »
بابل محصول 2006 امریکا و سومین ساخته الخاندرو گونزالس اینیاریتو پس از عشق سگی و 21 گرم است. چنانکه خود کارگردان در گفتگویی اعلام کرده، این سه فیلم که هر کدام با فاصله 3 ساله نسبت به یکدیگر ساخته شدهاند یک تریلوژی را تشکیل میدهند که تم اصلی آن، خانواده در دنیای مدرن است و البته هر سه فیلم اگر چه به این مضمون پرداختهاند، ولی هرگز در آن متوقف نشدهاند. بابل نیز همچون آمورس پروس و 21 گرم، دارای ساختاری غیرخطی و متقاطع است و چهار نیم-قصه را با هم روایت میکند. حکایت زن و شوهری امریکایی که برای فراموش کردن مشکلاتشان به سفری تفریحی آمدهاند، حکایت خانواده بیاباننشینی که در فقر دست و پا میزنند، حکایت زن پناهجوی مکزیکی که قصد دارد برای عروسی پسرش به زادگاهش برود، و حکایت دخترک ژاپنی ناشنوایی که دوست داشته نمیشود. باز هم یک حادثه، حکایات جدافتاده فیلم را به هم متصل میکند اما اینیاریتو و آریاگا (نویسنده فیلمنامه) بر خلاف دو اثر قبلی، این بار بستر جغرافیایی محدودی را برای داستانها انتخاب نکردهاند و همان طور که در کشورهای مختلف سیر میکنند، جهانشمول بودن ایدههای اصلی فیلم را نشانمان میدهند.
بابل یک تراژدی اجتماعی است درباره ارتباطات و یا به عبارت درستتر، یک تراژدی جهانی است درباره عدم ارتباط. همانطور که نام فیلم نیز گوشزد میکند، بابل تصویرگر دنیایی است که آدمهای درون آن از درک یکدیگر ناتوان ماندهاند. بابل نمایانگر خانوادههایی است که تکه تکه شدهاند و تصویرگر روابطی است که چه بین دو شخص باشد و چه بین دو کشور، به خاطر پیشداوریهای نادرست رو به وخامت گذاشته. بابل درباره وضعیتهای گوناگونی است که بخاطر تصمیم اشتباه یک نفر ناگهان به هم میریزند و بعد از صدقهسری ارتباطات مسالهدار آدمها، این وضع غیرعادی تبدیل به یک بحران تمامعیار میشود. بابل درباره دنیایی است که همه تا آنجا که میتوانند زورشان را برای بهبود اوضاع میزنند اما کمتر و کمتر نتیجه میگیرند. بابل درباره آدمهایی است که هیچیک عادت نکردهاند حرف دیگری را درست گوش کنند. و بالاخره بابل درباره دور باطلی است که در همه جای فیلم میتوان آنرا دید. آدمها چون همدیگر را درک نمیکنند از هم جدا افتادهاند، و چون از هم دور شدهاند به دیگری فرصتی برای شنیده شدن نمیدهند، و چون گوش نمیدهند دیگران را نمیفهمند. Tagline فیلم نیز به همین نکته کلیدی اشاره میکند: «اگه میخوای درکت کنند... گوش کن.»

بابل از حیث تصویری اثری تحسین بر انگیز است و دنیای مجازی آن گاه چنان واقعی جلوه میکند که تحملش چندان راحت نیست. تصاویر اپیزودهای مختلف بابل چه از حیث ضرباهنگ و چه از حیث بافت کاملا متناسب با حال و هوای همان اپیزود پرداخته شدهاند. به عنوان نمونه، ریتم نسبتا کند تصاویر اپیزود مراکش و یا لانگشاتهای خلوت و آرام و فضای تکرنگ این اپیزود، در تضاد کامل با شلوغی و ضرباهنگ سریع و حیات عروسکی اپیزود ژاپن است و لابلای این شلوغی و تم زندگی ماشینی و فواصل ظاهرا اندک انسانها در زندگی مدرن، ایده ناشنوایی یک ژاپنی ایدهای بکر و جذاب به نظر میآید. اینها را مقایسه کنید با اپیزود مکزیک که آنچه در آن بیش از هر چیز حس میشود، تحرک و رنگ و حس زندگی است. تصاویر اپیزود مکزیک کاملا واقعی و پذیرفتنی جلوه میکنند و البته از یک کارگردان مکزیکی انتظاری جز این هم نمیرود! سکانسهای بابل بر خلاف آمورس پروس و 21 گرم تنوع فراوانی دارند و پرداخت هنرمندانه اینیاریتو نشان میدهد که او دیگر صرفا یک کارگردان فیلمهای «شهری» نیست. دکوپاژ، نحوه حضور دوربین که بسته به صحنه کارکرد متفاوتی دارد و نهایتا تدوین و چینش نماها، همه و همه نشان میدهند که از حیث بصری کمکم باید ایناریتو را فیلمسازی مولف دانست که تصاویر آثار او امضای اختصاصی سازندهشان را یدک میکشند.
با این همه انگار بابل چیزی کم دارد و با همه جذابیتهایش، آشکارا فیلمی نیست که برای بار دوم هم همان قدرت اولین دیدار را داشته باشد، و یا حداقل برای من که چنین بود. بابل از کجا میلنگد؟ به اعتقاد من اغلب ضعفهای اثر نه به کارگردانی اثر، که به نوعی به فیلمنامه آن برمیگردند. بر خلاف دو فیلم قبلی که مشخصا به ظرائف ارتباطات بین افراد میپرداختند، نویسندگان فیلمنامه این بار علاوه بر این حوزه مورد علاقهشان، تلاش کردهاند تا با طرح مسائل دیگری در فیلم، مقیاسپذیری اثر را افزایش دهند. بابل حالا هم فیلمی است راجع به آدمها، هم فیلمی است راجع به مهاجران غیرقانونی، و هم راجع به سیاست خارجی و تروریسم و مدرنیسم و کشورهای اسلامی و غیره و غیره. و متاسفانه بابل هیچکدام از اینها نیست و یا نتوانسته است که باشد. بابل گاه اندکی احساساتی است و گاه اندکی به فکر وا میدارد، اما هر دو را ناقص. در عین حال افزایش روایتهای فیلم و تلاش برای طرح مسائل جانبی و همینطور ارتباط اندک بین داستانکها موجب شده که فیلم انسجام و تمرکز لازم را نداشته باشد. بابل حرفهای بزرگی میزند و مسائلی ظاهرا جدی و اساسی را طرح میکند، اما به نظر میرسد جمعبندی قانعکنندهای وجود ندارد. در عین حال گرههای داستانی نیز از ابتدا تا اواخر فیلم دائما پیچیدهتر و جذابتر میشوند و نهایتا در لحظاتی که همه گرههای داستانی در بغرنجترین شکل خود در اواخر فیلم تجمیع شدهاند، فیلم ناگهان در عرض کمتر از ده دقیقه (و دقیقا به سنت قسمت آخر سریالهای تلویزیونی ایران) همه داستانها را به شکلی توجیهناپذیر به سرانجام میرساند. بابل مسائل جدیای را که خود طرح کرده بود ناگهان بسیار ساده میانگارد و به راحتی حل میکند. همه آنچه که از نظر عاطفی باید به خوبی و خوشی تمام شود ختم به خیر میشود، و راجع به سایر مسائلی که بیننده مایل به دانستن سرانجام آن است نیز تعیین تکلیف میشود!
از دیگر سو، این عدم تمرکز در شیوه روایتگری باعث شده است که شخصیتهای فیلم نیز از عمق لازم برخوردار نباشند. گروه بازیگران بابل بسیار هنرمندانه ظاهر شدهاند و چه بازیگران حرفهای و چه نابازیگران بازیهای درخشانی ارائه کردهاند (دو بازیگر فیلم نیز نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل شدهاند)، اما برای درک و پذیرش یک شخصیت تنها بازی خوب بازیگر کافی نیست. سوال من این است که ما چقدر درباره شخصیتهای فیلم میدانیم؟ و چقدر از این اطلاعات مربوط به خود شخصیت است و نه پیشفرضها و دانستههای کلیشهای ما درباره (مثلا) تیپ اجتماعی نوعی آنان؟ ناشناخته بودن نسبی شخصیتها سبب میشود که بیننده در مواجهه با آنان احساس همدردی زیادی نداشته باشد و گاه صرفا آنها را «تماشا» میکند. شخصیتهای آمورس پروس و 21 گرم کاملا قابل درک و ملموس بودند زیرا به بیننده بیوگرافی قابل قبولی از آنان ارائه شده بود اما اینجا و در بابل، ما با فضا و موقعیت آدمها آشنا هستیم و نه خود آدمها. سه بازیگر حرفهای اصلی فیلم (براد پیت، کیت بلانشت، و گائل گارسیا برنال) به وضوح در فیلم هرز رفتهاند و آنچه در مدت محدود حضور خود به نمایش میگذارند، چیزی است که از هر بازیگر متوسطی برمیآید. موی جوگندمی پیت، چشمان حراف بلانشت و یا فریادهای هیستریک برنال چیزهایی نیستند که متقاعدم کنند که بازیگر مرا به پرسوناژ نزدیک کرده است.
بابل به هر حال و با تمام این حرفها فیلم بسیار خوبی است، البته تا وقتی که ندانیم اینیاریتو سازنده آن است و بابل فیلم بسیار خوبی است، البته اگر ده سال پیش ساخته شده بود. چون در این سالها آنقدر فیلمهای غیرخطی چند روایتی ساخته شده که دیگر نفس ساختن چنین اثری کار شاقی محسوب نمیشود و دیگر ویژگیهای فیلم باید به آن بها دهند. و اوضاع وقتی ناراحتکنندهتر میشود که نگاهی به سه فیلم این تریلوژی بیندازیم. اگر چه من 21 گرم را بیشتر دوست دارم اما آمورس پروس بدون شک بهتر از 21 گرم است، و هر دوی این آثار سر و گردنی بالاتر از بابل هستند. بنظر میرسد اینیاریتو فیلم به فیلم بهتر یاد میگیرد که چگونه فیلمی بسازد که در امریکا بفروشد و عامه مردم از آن راضیتر باشند. بابل فیلمی است که تماشاگر خرفت امریکایی را نشانه گرفته تا او با دیدن فیلم، تصور کند با فیلمی هوشمندانه، متفکرانه و بالغ روبرو شده است. استعداد کارگردان البته قابل ستایش است اما دوست ندارم با نگاهی به کارنامه فیلمسازی الخاندرو گونزالز اینیاریتو بپذیرم که او در حال خودفروشی اقساطی به هالیوود است. منتظر فیلم بعدی او مینشینم و امیدوارم حالا که چند سال ساکن امریکا و لسآنجلس بوده، بیش از این لسآنجلسی نشود.
* گوستاو سانتاولایا آهنگساز همیشگی ایناریتو است که در بابل نیز موسیقی خجالتی او کیفیتی استثنایی دارد. «میتوانم بخشوده شوم؟» عنوان یکی از قطعاتی است که او برای 21 گرم ساخته و در بابل نیز شنیده میشود.
|